بهـــارمبهـــارم، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
مهدیــارممهدیــارم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ღ بهــــار زندگی من ღ

24 ماهگی بهارم...

سلام خوشگل مامانی . خوبی گلم؟ امروز 26 اردیبهشته و شما به تازگی وارد ماه شدی. دختر گل مامانی کم کم داری واسه خودت خانومی میشی هاااااااا ..چیزی به 2 سالگیت باقی نمونده . انشالله که عمر طولانی همراه با موفقیت پیش روت باشه عزیز دلم. حالا یه کم از کارهات بگم . سوره ی کوثر رو کامل حفظ شدی و بدون کمک من با زبون شیرین خودت میخونی . اگه گفتی از چی میترسی ؟ اُتو . آره عزیزم از چیزی که خیلی مترسی اتو هست . مخصوصا اگه بخار کنه میدویی از اتاق بیرون.   البته این ترس تو از اتو گاهی به درد میخوره هاااا. چند روز پیش هم تولد دختر عموت بود . تا فشفشه ها رو روشن کردن شما شروع کردی به گریه کردن ... از ترکیدن بادبادک هم خیلی میترسی . ا...
26 ارديبهشت 1393
1133 18 16 ادامه مطلب

23 ماهگی چه طور میگذره؟

سلام دخترم ..عزیزم ..عشقم الان که دارم برات مینویسم 4 اردییهشته. یعنی شما 22 ماه و 10 روز داری. اومدم از شیرینکاری ها و شیرین زبونی هات بگم. شبها که میخوایم بخوابیم با هم قرآن میخونیم و دعا میکنیم . سوره ی کوثر رو تقریبا بلد شدی و همراه با من با زبون مخصوص به خودت میخونی . وقتی بهت میگم بهار قرآن بخونیم ؟ میگی : اُقان (قرآن) . من میگم : بسم الله الرحمن الرحیم. شما میگی : انّا و با هم ادامه میدیم ... گاهی اوقات مکث میکنم ببینم بلدی ؟ میبینم بلهههههه دقیقا کلمه ی بعدی رو خودت میگی . و آخرش هم بلند میگی : هُوَ الاَبتَر . بعدش هم من دعا میکنم و شما آمین میگی. راستی ،مامانی (مامانه بابا) برات یه چادر خوشگل دوخته . گاهی سرت میکنی نماز م...
4 ارديبهشت 1393
1520 15 18 ادامه مطلب

مسافرت نوروزی ...

سلام عزیز دل مامانی . امروز 12 فروردینه و ما امروز از مسافرت 9 روزه برگشتیم . خدا رو شکر خیلی خوش گذشت . امسال به جز خونه ی آقاجون(کاشان) به قم و محلات خونه ی خاله ها هم رفتیم . تو از شلوغی زیاد خوشت نمیاد ولی خب یه جوری گذروندی دیگه. امروز که رسیدیم خونه از خوشحالی نمیدونستی کدوم اسباب بازی هات رو برداری   هنوز لباس هات رو عوض نکرده بودم که با ذوق رفتی سراغ نی نی و خرسی . امروز برای اولین بار بهم گفتی : مامان ... گفتم: جونم؟ ... گفتی : بیا .دنبالت اومدم توی اتاق دیدم یکی از اسباب بازی هات رو میخوای . کلی ذوق کرده بودم. تا حالا بهم نگفته بودی بیا . وقتی میخوای یکی رو دعوا کنی میگی : اِ ... ادب (بی ادب) شعر های ع...
12 فروردين 1393

سال نو مبارک ....

سلام . این پست مخصوص دوستای نی نی وبلاگی و نی نی سایتی من و بهاره. من و دخترم از همین جا نوروز 93 رو به همه ی دوستامون تبریک میگیم. امیدوارم همه ی مامانها و نی نی هاشون سال خیلی خیلی خوبی رو در کنار خانواده داشته باشن و مامانهایی که منتظر نی نی هستند سال 93 انتظارشون به پایان برسه و صاحب یه نی نی سالم و خوشگل بشن . آمین .برای من و بهار هم دعا کنید. دوستتون داریم.       ...
23 اسفند 1392

شرح این روزهای بهار .....

سلام عزیز دل مامانی ...امروز 17 اسفنده و تا چند روز دیگه 21 ماهه میشی. از اول اسفند دیگه شما می می نخوردی . الان یه کمی بهتر شدی . گریه هات موقع خواب خیلی کمتر شده    غذات بد نیست . میوه خیلی دوست داری ولی خب غذا رو باید با بازی بازی بهت بدم .فقط ماکارونی رو خودت میخوری و خیلی دوست داری. عاشق کیوی هستی و بهش میگی بیدی ....سیب هم خیلی دوست داری و بهش میگی بیس ... تازگی ها این کلمه ها رو میگی: بخور ، بیا ، بشین ، بده ، بریز وقتی میخوای بغلت کنیم دستاتو دراز میکنی میگی : بَبَغ (بغل)  روی پتو و بالشتت خیلی حساسی و هیچ کس حق نداره ازش استفاده کنه    ولی اگه خوراکی داشته باشی به همه میدی....
17 اسفند 1392

بهار داره ترک میکنه...

سلام عزیز دلم. الان که دارم این مطلب رو مینویسم اصلا حالم خوب نیست . مدتیه خوب غذا نمیخوری و وزنت کم شده .. میخواستم از شیر بگیرمت ولی هی امروز و فردا میکردم چون میترسیدم .. آخه فقط با شیرخوردن میخوابیدی . ولی دیروز دیگه تصمیم گرفتم این کارو بکنم . یعنی شما دقیقا از روز اول اسفند 92 دیگه شیر نمیخوری ..خلاصه می می با کمی چسب و سس گوجه اوخ شد  در طول روز که حالت خوبه و بازی میکنی زیاد اذیت نمیشی .گاهی سراغش رو میگیری و وقتی بهت میگم اوخ شده میری دنبال بازیت . ولی موقعی که خوابت میاد خیلی اذیت میشی . دیشب تا بعد از ساعت 1 هم بیدار بودی و گریه میکردی تا بالاخره توی پتو تابت دادیم تا خوابت برد خواب وسط روزت هم پای تلویزیون ... همین الان...
2 اسفند 1392

بهار شیرین زبون........

سلام عزیز دلم خوشگلم خانومم امروز 29 بهمن 92 هست. شما 20 ماه و 6 روز داری. میخوای بدونی برای مامان چه شیرین کاری هایی میکنی؟ وقتی برات آب میارم بخوری میگی : اَندوش یعنی انگشتمو بزنم توش ... بعد هی انگشتتو میزنی تو آب و میخوری. وقتی داری یه چیزی میخوری که روی فرش میریزه میدویی سر کابینت میگی : جایو جایو .. جارو دستی رو میاری تا اونجا رو جارو بکشی. بهت میگم بهار بابایی رفته برای دخترم چی بخره ؟ میگی: نون هنوز جمله نمیگی به جز دوتا جمله ی دوکلمه ای . باز کن .. تموم شد .. ولی همه ی کلمه ها رو میگی .البته بعضی هاش رو دست و پا شکسته . وقتی بهت میگم شعر بخون به زبون خودت برام شعر میخونی ..کلمه های نامفهومی پشت سر هم میکنی و سر...
30 بهمن 1392