آدرس اینستاگرام

srm_alavi

تشریف بیارین منتظریم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 شهريور 1395 | 12:02 | نویسنده : مامان راحله |

سیّده بهـــار، سیّد مهدیـــار، عزیزای دلــم عیدتون مبارک

مهدیــارم 2 ماهگیت مبارک عزیزم

دختر قشنگم ان شالله عروسی خودت رو ببینم عزیزم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 | 20:32 | نویسنده : مامان راحله |

به نام خدای مهربون . دوستای گلم سلام .امروز اومدم خاطره بارداری و زایمانم رو تا حدودی براتون تعریف کنم .میخوام حتما بنویسم که از یادم نره . اول باید بگم بچه های من توی شکم که هستن با مشکلی به نام (آی یو جی آر) مواجه هستن . متاسفانه بهارم رو آخر بارداری فهمیدم غمگین و مجبور شدیم خیلی زود بارداری رو تموم کنیم . آی یو جی آر مشکلی هست که جفت مقاومت میکنه و نمیذاره خونرسانی به خوبی به جنین انجام بشه. واسه همینم بهارم در 36 هفته با وزن خیلی کم یعنی 1980 گرم به دنیا اومد. ولی خدا رحم کرد و موقع به دنیا اومدن هیچ مشکلی نداشت . حتی به دستگاه هم احتیاج پیدا نکرد.خسته  برای مهدیار چون دکترم از این قضیه خبر داشت و بهار رو خودش به دنیا آورده بود از اول شروع کردم داروهای مخصوصش رو استفاده کردن. حدود 80 تا آمپول هپارین زدم و هر شب باید(آ اس آ) میخوردم . داروهای تقویتی هم به کنار . ولی اشتهام به شدت کم بود و تو بارداریم حتی 1 کیلو وزن اضافه نکردم . با این وجود خدا رو شکر تونستم تا 37 هفته برسونم . آخرین سونو توی 37 هفته نشون داد که احتمال بروز آی یو جی آر هست و به خاطر همین دکترم تصمیم گرفت که نی نی رو درش بیاره . مهدیارم با وزنی حدود 2 کیلو نیم به دنیا اومد و چند ساعتی تحت مراقبت بود و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشت .

 تو مدت بارداریم بهار خیلی منتظر بود . هر موقع میرفتیم دکترمیگفت مامان میریم داداشی رو درش بیاریم ؟ گفتم نه عزیزم . هنوز مونده تا داداشی بیاد . باید بزرگ بشه که بتونه بیاد بیرون . خدا رو شکر حسادتی نسبت بهش نداشت و نداره و خیلی خوب باهاش کنار اومد محبت ولی چون میبینه من همه ی کارهای مهدیاررو انجام میدم دلش میخواد واسه اونم همین کارو بکنم . مثلا از دستشویی میاد بیرون میگه تو لباسمو بپوشون . در صورتی که قبلا بیشتر خودش میپوشید . یا آخر شب حتما من باید برم پیشش بخوابم تا بخوابه . حتی اگه مهدیار در حال گریه و نق و نوق باشه . کچل میخواد من به اندازه ی مهدیار بهش توجه کنم . ولی داداشش رو خییییلی دوست داره .بغل

روزی هم که میخواستم برم بیمارستان به شدت نگران بهار بودم . چون قرار بود برای اولین بار چند روزی نبینمش و نمیدونستم میتونه پیش مامانی و عمه ش بمونه یا نه ؟ آخه من هنوز بهار رو هیچ جا تنها نذاشته بودم . شاید یکی دو دفعه اونم فقط یکی دوساعت. باباش همش بهم دلداری میداد که خودم پیشش هستم و تنهاش نمیذارم .ولی خب نگرانی های یه مادر با این حرفا رفع نمیشه . قهر خلاصه من اخرین سونو رو برای دکترم با تلگرام فرستادم و بعد باهاشون تلفنی صحبت کردم . ایشونم گفتن فردا باید بیای بیمارستان تا ختم بارداری بشه . منم کلی برنامه ریزی کردم بودم که همش به هم خورد . خرید داشتم . آرایشگاه میخواستم برم و ... .هیچی دیگه پا شدم به جمع کردن وسایلم و بستن ساکم تا شب رو بریم خونه مادرشوهرم بمونیم تا بهار یه کم به محیط اونجا عادت کنه . نمیخواستم فردا سر راه بذارمش و برم که یه دفعه حس کنه تنها شده . شبش خیلی شب پراسترسی بود . تا نماز صبح خوابم نبرد.خطا  هم نگران زایمانم بودم هم فکر بهار از سرم بیرون نمیرفت. بعد از نماز صبح یکی دوساعتی خوابم برد . ساعت 11 صبح 29 تیر 95 باید بیمارستان بقیه الله بودم . با بهارم خداحافظی کردم و بهش گفتم که میریم داداشی رو بیاریمش . سفارشات کامل رو هم که بهش کردم و اومدیم از خونه بیرون. انقدر استرس داشتم که چند بار به بهار گفته بودم اگه دستشویی داشتی به عمه بگو . آخرین بار بهار گفت : باااااااشه چند بار میگی .خندونک

خلاصه از خونه اومدیم بیرون و رفتیم دنبال خواهرم که قرار بود باهام بیاد . ساعت 11 نبود که بیمارستان بودیم . دیگه شوهرم رفت دنبال پرونده درست کردن و منم مرتب میرفتم تو بخش زایمان کارهای پرونده رو انجام میدادم .چون اون قسمت آقایون رو راه نمیدادن . یکی دوساعتی مشغول این کارها بودیم . بعدش دیگه رفتم داخل تا لباس عوض کنم . به شوهرمم سفارش کرده بودم برام حدیث کسا بخونه . چون خیلی به این دعا اعتقاد دارم . یعنی هر چی تو زندگیم دارم از این دعای شریفه . آرام

رفتم داخل و تو یکی از اتاق ها برام سوند وصل کردن و آماده شدم برای اتاق عمل .خطا اون روز هم اتاق عملشون شلوغ بود . دکترم که اومد دلم گرم شد . با هم احوالپرسی کردیم و رفت . دوباره بعد از چند دقیقه اومد گفت اتاق عمل شلوغه ولی رفتم بهشون گفتم که بهم یه تخت بدن . دیگه کم کم اومدن بهم گفتن آماده شو بریم . منم با وجود سوند به سختی راه میرفتم . بردنم داخل اتاق و خوابیدم روی تخت . اتاق عملی که بهار رو توش زایمان کردم بزرگ بود و اونجا من خیلی احساس سرما میکردم . ولی این اتاق کوچیک بود و من با وجودی که دستام سرد بود صورتم از عرق خیس شده بود .خسته  چون تو بارداریم هم به شدت گر میگرفتم و سرمای کولر جواب نمیداد . حتما باید روبروی پنکه مینشستم تا خنک بشم . یکی از خانم های کادر اتاق عمل بهم میگفت چرا انقدر عرق کردی ؟ و با دستمال صورتمو پاک میکرد . زیر لب دعا میکردم . منتظر بودم مثل موقعی که بهار به دنیا اومد ببینمش و از نگرانی در بیام. بلندم کردن و آمپول بی حسی کمر رو برام تزریق کردن ولی هر چی صبر کردن بی حس نشد. تا چند دقیقه خانم دکتر بهم نیشگون میگرفت میگفت میفهمی؟ و من کاملا دردش رو حس میکردم . بالاخره مجبور شدن و بیهوشم کردن . فقط اینو فهمیدم که دکترم گفت: بعدش کاری داشتی حتما بهم زنگ بزن و خوابم برد .یه وقت بیدار شدم دیدم دارم داد میزنم گریه میکنم میگم : بچه م کو ؟ یه خانمی هم گفت بچه ت حالش خوبه بردنش پیش همراهت . همین جور مرتب خوابم میرد و بیدار میشدم . حالم اصلا خوب نبود . تا اینکه وقتی کامل به هوش اومدم بردنم تو بخش . توی راهرو همسرم و خواهرم منتظر بودن . همسرم عکس نی نی رو که همون لحظه گرفته بود نشونم داد . آرام گفتم حالش خوبه ؟ گفت آره خوبه . فقط برای اطمینان چند ساعتی بردنش تحت نظر باشه. رفتیم داخل بخش . فقط خواهرم میتونست بیاد داخل . ازش پرسیدم ساعت چنده ؟ گفت 5 . گفتم چه ساعتی زایمان کردم ؟ گفت 2 و 40 دقیقه . انقدر نگران حال نی نی بودم که همون لحظه زنگ زدم دکترم . گفتم بچه م حالش خوبه؟گفت آره حالش خوبه . وضعیتش از دخترت خیلی بهتره. خیالم راحت شد. آرام بعد از یه مدت کوتاهی نی نی رو آوردن پیشم . وااااااای چه لحظه ی خوبی بود . تا دیدمش یاد روزی افتادم که بهار و آوردن پیشم .بغل مهدیار شکل بهار بود با تفاوت اینکه بهار خیلی کم مو بود و موهاش نازک و بور. ولی مهدیار خیلی پرمو و موهاش مشکی . خلاصه من که از نصف شب قبل ناشتا بودم تا ساعت 1 شب بعد هیچی نباید میخوردم . و به شدت تشنه م بود. ساعت 1 شب که دیگه از روی تخت بلند شدم و نشستم تونستم کمی آبمیوه بخورم .فرداش هم دکترم زنگ زد بیمارستان و سفارش کرد که مرخصم کنن . خیلی خوشحال بودم چون دلم میخواست زودتر برم خونه پیش بهارم . محبت قرار شد چند روزی هم برم خونه مادرشوهرم که عمه م هست تا کمی حالم بهتر بشه . چون مامانم به خاطر مشکلی که داره نمیتونست از شهرستان بیاد پیشم . عصر همون روز مرخص شدم و رفتم خونه و کم کم که حالم بهتر شد رفتیم خونه خودمون .

یه تشکر ویژه هم باید بکنم از خانم دکتر شهره بهروزی که خیلی دکتر دلسوز و مهربونیه و با جون و دل تو این مدت مراقب وضعیت من بودن. و مطمئنم برای بقیه ی بیمارهاشون هم همینطورن . هرموقع کاری داشتم خیلی خوب تلفنی جوابمو میدادن و حتی آزمایش ها و سونوها رو اگه مجبور میشدم با تلگرام براشون میفرستادم و به خوبی جواب میدادن.

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشن و سایه شون بالاسر خانواده شون باشه و همیشه تو کارشون موفق باشن.محبت

امروز مهدیارم 46 روزه هست که من دارم این پست رو میذارم . 38 روزگی هم پسرم ختنه شد و خدا رو شکر این پروژه هم تموم شد.خسته

این روزها یه کم سختی هاش بیشتره چون مراقبت کردن از دوتا بچه وقت بیشتری میبره . مهدیارم یه کمی کولیک داره و گاهی بیقراری میکنه که امیدوارم کم کم حالش بهتر بشه .

از خدا میخوام هر زنی که آرزوی بچه داره این روزهای قشنگ رو تجربه کنه . آمینفرشته




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 | 16:46 | نویسنده : مامان راحله |

ماهگردت مبارک پسر کوچولوی مامانبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 19:25 | نویسنده : مامان راحله |

سلام دوستای گلم . ببخشید تا الان نتونستم جواب پیام هاتون رو بدم . ممنونم از اینکه به فکرم بودید و احوالپرسی کردید. خدا رو شکر من و مهدیار حالمون خوبه و پسرم امروز ده روزه شده .

ان شالله میام و خاطره روز زایمانم رو براتون میذارم . البته اگه این دوتا وروجک بذارن.خندونک

اینم عکس مهدیار من که خواسته بودید.

راستی اینم آدرس اینستاگرام ماست. دوست داشتید سر بزنید. srm_alavi




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 مرداد 1395 | 21:24 | نویسنده : مامان راحله |

سلام عزیزم .

دختر قشنگم به امید خدا فردا میریم بیمارستان که داداشی رو بیاریم خونه.  شب زایمان آدم یه حس خاصی داره . هم شوق تموم شدن انتظارش و تموم شدن سختی های بارداری . هم استرس که قراره چی بشه . البته تموم شدن این دوران شیرین با وول خوردن های نی نی هم یه کمی دلگیره. 

به هر حال این روزا رو باید بگذرونیم.

از دوستای عزیزم که این پست رو میخونن خواهش میکنم برامون دعا کنن.

دوستتون دارم. بوس




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 تير 1395 | 23:26 | نویسنده : مامان راحله |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد